حدیث نفس

سالها میگذرد که در غربتم و صدای آشنایی به زبان مادری نام ام را نمی خواند.

عصرها اینجا پشت پنجره آسمانِ همیشه ابریِ لندن را نگاه میکنم

و سیگار پشت سیگار، دلتنگی وجودم را میسوزاند.

یاد دوران خوش کودکی به خیر.

از کوچه ی "عطارباشی" گرفته تا تیله بازی محسن و ایمان.

آب تنی در حوض تابستانی خانه تا لولیدن زیر کرسی از سرمای زمستان

و یا غائب شدنک که فرصتی بود برای دیدار ما.

دیروز پیاده از یکی از میدان های شهر میگذشتم؛ پسر بچه ای بی پروا گلی را به دختری هم سن و سالش پیشکش کرد و گونه اش را بوسید؛ یاد اولین دیدار خودمان افتادم.

قائم باشک بازی میکردیم و من با تو پنهان شدم تا راز دلم را برایت آشکار کنم.

دستپاچه بودم؛ تو نیز؛

زیر لب گفتم: چشم هایت را دوست دارم و تو گفتی: من خنده هایت؛

از اینقرار یکدیگر را بوسیدیم.

اما عجب روزگار دژخیمی؛ چه انقلابی؛ چه معنویت دُگم خونریزی!

ما را همه به نام هم میخواندند

همه برای هم میدانستند

شاهد که امروز کودک پنج ساله ات، حتی به نام است.

و تو به پاس خاطره هایمان او را صدا میزنی: "شایان"

اما من دیگر بهایی نیستم

اصلاً نمی دانم به کدام مکتب و مرام و نحله تعلق دارم

هستم یا نیستم؟

با اینحال از تو "آرام"، از چشم هایت و دویدن در کوچه پس کوچه های شمیران

قصه های ناگفته بسیار دارم.

شاید ندانی چقدر دلم میخواهد برگردم

و در یک ضیافت افطار

در آن خانه باغی قدیم اگر امروز پاساژ نشده باشد

تمام اهل محل را

به لقمه ای نان و پنیر و ریحان تازه مهمان کنم

و از خود می پرسم

آیا تو هم میایی؟

نوشته شده در جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

تعریف حکم حکومتی:دستوری است که از سوی حاکم حکومت اسلامی در راستای عمل به یک حکم شرعی صادر می گردد.

علامه طباطبائی در این رابطه اینگونه توضیح می دهند:((احکام حکومتی تصمیماتی است که ولی امر در سایه ی قوانین شریعت و رعایت موافقت آنها به حسب مصلحت زمان اتخاذ می کند و طبق آن مقرراتی وضع نموده و به اجرا در می آورد.

این مقررات لازم الاجرا بوده و مانند شریعت دارای اعتبار هستند ، با این تفاوت که قوانین آسمانی ثابت و غیر قابل تغییرند و درثبات وبقا تابع مصلحتی هستند که آنها را به وجود آورده است و چون پیوسته زندگی جامعه انسانی در تحول و رو به تکامل است ، طبعأ این مقررات تدریجأ تغییر و تبدل پیدا کرده و جای خود را به بهتر از خود خواهند داد.))

پس با توجه به تعاریف فوق نتیجه می گیریم که حکم حکومتی به تمامی دستورات فراقانونی رهبر جامعه ی اسلامی اطلاق می گردد که تابع مصلحت جامعه می باشد.

حال در اینجا دو سوال مطرح می گردد: اول اینکه آیا بر اساس این حکم رهبر فراتر از قانون است؟

و دوم اینکه اگر اینگونه است پس دیگر چه نیازی به نوشتن قانون اساسی است؟

در پاسخ به این پرسش ها گروهی استدلال کرده اند در درون قانون اساسی این اختیار به رهبر داده شده است و بنابراین این اختیار در راستای قانون اساسی است و رهبر فراتر از آن تلقی نمی گردد.

و گروه دیگر این پرسش را مطرح می کنند که این حکم چگونه می تواند با قانون اساسی هم سو باشد ؟ در حالیکه با یکی از اساسی ترین اصول آن یعنی تساوی آحاد مردم در برابر قانون در تضاد است.

بحث درباره ی رابطه ی حکم حکومتی و قانون اساسی  دامنه گسترده ای دارد و هدف بنده در اینجا صرفأ اشاره ای مختصر بدان بود.

تاریخچه ی حکم حکومتی: بسیاری افراد زمانیکه نامی از حکم حکومتی برده می شود نا خود آگاه ذهنشان به سوی مرحوم میرزای شیرازی متبادر می شود که حکم به منع استفاده از توتون و تنباکو را صادر کرد.

حکمی که شاید بتوان آنرا مهم ترین حکم حکومتی در تاریخ ایران قلمداد کرد .

احکام حکومتی در زمان پیامبر(ص) و امام علی (ع) هم از سوی این بزرگان صادر می شده است که از آن جمله می توان به خراب کردن مسجد ضرار_منع ازدواج موقت برای عمار یاسر و سلیمان بن خالد_قطع درختان یهودیان بنی نضیر در زمان پیامبر و گرفتن زکات از اسب ها و منع صرافی و مصادره اموال برخی از کارگزاران و... در زمان امام علی (ع) اشاره کرد.

حال به طور تیتروار و خلاصه به احکام حکومتی امام خمینی (ره) قبل و بعد از انقلاب اشاره می کنم.

احکام حکومتی امام قبل از انقلاب: 1_غیر قانونی دانستن لایحه ی کاپیتولاسیون2_حکم امام به وجوب مبارزه با اسرائیل3_تحریم شرکت در حزب رستاخیز 4_حکم لغو اعتصاب مطبوعات5_حرام بودن سازش با رژیم شاه6_حکم تشکیل شورای انقلاب 7_حکم تشکیل دولت موقت.

احکام حکومتی امام بعد از انقلاب:1_حکم وجوب شرکت در رفراندوم2_اعلام رسمی جمهوری اسلامی3_حکم تدوین قانون اساسی4_تاسیس اداره ی امر به معروف و نهی از منکر 5_حکم ممنوعیت ملاقات مقامات ایرانی با مسئولان آمریکایی6_تنفیذ حکم ریاست جمهوری7_حکم ادامه ی حضور در جبهه های جنگ8_تاسیس مجمع تشخیص مصلحت نظام9_حکم ارتداد جبهه ملی

حال به احکام حکومتی صادره از سوی آیت الله خامنه ای می پردازم:اولین حکم حکومتی رهبر کنونی جمهوری اسلامی در زمان مجلس ششم صادر گردید که در حقیقت مربوط به موضوع مطبوعات بود که در نهایت با تایید آیت الله خامنه ای دادگستری تقریبا تمام روزنامه های اصلاح طلب را توقیف نمود.

از جمله احکام حکومتی دیگر ایشان می توان به رد صلاحیت های گسترده شورای نگهبان که در واقع زیر نظر مستقیم ایشان بود اشاره کرد.  لازم به ذکر است این رد صلاحیت ها در انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم اتفاق افتاد .

احکام حکومتی آیت الله خامنه ای در زمان دولت احمدی نژاد:

اول از همه تغییر اصل 44 قانون اساسی بدون همه پرسی در سال 1385دوم حکم تنفیذ احمدی نژاد و احکام متعدد به منظور حمایت از ایشان3_صدور مجوز برداشت از صندوق ذخیره ی ارزی 4_مجوز تاخیر 11 روزه  در معرفی وزیر اقتصاد جدید5_حکم برکناری اسفندیار رحیم مشائی از معاونت اول ریاست جمهوری6_حکم حکومتی ایشان به قوه ی قضائیه در نهم فروردین89 و در آخر حکم ایشان بر ابقای وزیر اطلاعات(مصلحی)

حال با توجه به مطالب فوق الذکر حکم حکومتی در تاریخ و اندیشه ی اسلامی بی سابقه نیست اما آنچه حائز اهمیت است جایگاه و میزان آن می باشد که به نظر می رسد پس از چالشی که در اواسط دهه ی 60 میان اعضای شورای نگهبان و گروهی از اعضای دولت و مجلس ایجاد شد،بر میزان آن افزوده شد و به عنوان یک اصل در حکومت جمهوری اسلامی قرار گرفت در حالیکه فلسفه ی وجودی آن اینگونه نبود.

شکی در این نکته نیست که همواره یکی از دغدغه های امام خمینی(ره)در طرح حکم حکومتی صیانت از قانون اساسی بوده است

کما اینکه خود ایشان می فرمایند:این بحث های طلبگی مدارس که در چارچوب تئوری هاست نه تنها قابل حل نیست بلکه ما را به بن بست هایی می کشاند که منجر به نقض قانون اساسی است.(صحیفه ی نور –جلد21)

در اینجا باید اشاره کرد که حکم حکومتی از نظر امام باید دارای 4 خصلت عمده باشد:1_نهادی باشد2_ضابطه مند باشد3_چند ذهنی باشد4_اقلی باشد.

امام خمینی (ره) معتقد بودند که ابتدا باید مجلس و شورای نگهبان مصلحت جامعه را در نظر بگیرند.

ایشان در این زمینه می فرمایند:تذکری پدرانه به اعضای عزیز شورای نگهبان می دهم،خودشان قبل از این گیرها مصلحت نظام را در نظر بگیرند .

چراکه یکی از مسائل بسیار مهم در دنیای پر آشوب کنونی نقش زمان ومکان در اجتهاد و نوع تصمیم گیری هاست.(صحیفه ی نور جلد 21)

در پایان همانگونه که عرض شد حکم حکومتی همواره در تاریخ اسلامی وجود داشته است اما هم اکنون آنچه حائز اهمیت است ضرورت ، میزان و جایگاه آن است .

در واقع این حکم به منظور حل معضلاتی است که از راه های معمول قابل حل نمی باشند.

گره ای را که می توان با دست باز نمود را چرا باید با دندان باز کرد؟

حال در مورد همین گره هم مباحث مختلفی مطرح است که آیا واقعأ می شد که با دست باز شود یاخیر؟

که پاسخ آن با شما دوستان گرامی است.

خدایا چنان کن سرانجام کار               تو خشنود باشی و ما رستگار

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط امیرحسین محبعلی نظرات () |

دلم برای حضور تو تنگ می شود

وقتی از مسیر خاطره ها عبور میکنم

اگرچه در قاب نگاه یکدگر نبودیم لیک

نگاه تو را در آن حجب بی ثمر

جستجو میکنم؛ اما هیچ!

در این گوشه از تنهایی

در این دیر بی معنویتِ تو

شراره های نیاز

میجوشد از بینش من؛ اما هیچ!

شاید این اشک آب پشت پای تو باشد

کس چه میداند؟!

گویی که شمع قطره قطره از فراق پروانه

میسوزد

 

اکنون نمی دانم از چه بگویم؟ از کدام سهوِ غرور

بی  تجربگی، نادانی، کمرویی ها

اما هرچه بود و نبود

این لحظه برای دیدار تو کودکانه دلتنگم.

هرگاه قلب تو نیز به پاس خاطره ای لرزید

خرسند میشوم

که بسوزم

یاد گذشته

نگیرد انهدام خاموشی.

 

 

تقدیم به بچه های خاکی هنرهای زیبا

نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

زندگی طبیعتی دارد به وسعت آب، باد، آتش و خاک
به آب میماند از اینرو که ردپای هیچ عبوری بر آن نمی پاید
به باد، از اینسان که چشم برهم زدنی رفتنی ست و قرار و درنگی ندارد
به آتش که از مجاورتش جز سوختن چاره ای نمی ماند
. . . و سر آخر خاک که در مصاف کائنات به چشم نمی آید

نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

گنجشک ها آواز میخوانند، مورچه ها از لاشه پرهای خاک آلود بالا میروند؛ خاک هم بیل خورده، کرم ها درونش می لولند؛ کسی چه میداند شاید امسال بیشتر زردالو داشتیم کمتر حسرت؛ کلاغ: قار، قار، قار!

چند روزی بود که سالها به طول می انجامید و من از کار افتاده بودم؛ زندگی با تأخیر صبح میشد و کبوترها برایم شکلک در می آوردند. دنیا گویی خمیازه میکشید و پیچ و تاب میخورد تا قلنج آسمان بشکند اما ابرها، سایه ها، غبار نعره میزدند: نه، نه، نه.

روزی روزگاری، در این کناره، هستی برای آینه شعری از آفتاب میخواند و جویبار از دویدن میان کوچه پس کوچه های تنگ خسته نمیشد.

زندگی سبز بود و جوانه ها، شکوفه ها، گلها، بهار را دست به دست روی دشت پهن میکردند؛ سبزه ها هم در صمیمیت نسیم غوطه می خوردند و پرستو روی دستِ کودکی، آشیانه میساخت. برکه هم هر شب به ماه زل میزد و آهو دلش برای صیاد تنگ میشد. میگفتند حتی به عیادتش میرفت زیرا صیاد، پایش از دامِ طمع مجروح بود. چه دنیایی، چه دنیایی.

روی تختی نشسته ام. نرم نیست اما خیال مرا به سمت دور دست ها پرواز می دهد. آنجا که میتوان برای بلوغِ نهال با دلی آسوده صبر کرد یا با قناری زیر چنار صد ساله بساط عصرانه چید. چای نوشید. سرود آزادی خواند و پایکوبی کرد یا حتی برای یاس ها لالایی گفت.

اینجا در باغ دولت آباد میتوان تنهایی را بوئید، استنشاق کرد. درخت هایش را برای حافظ خوانی به شیراز برد یا از مثنوی چند بیتی برای ترنم باران وام گرفت. هیچ تعجب ندارد که سروها گاتاها بخوانند یا حوض ریگ ودا را از بر باشد. اینجا دیوار ها آموخته اند باید از فاصله پرهیز کرد؛ باید راه را برای پیچک باغ همسایه باز نمود. شاید دری باشد، پنجره ای به سوی نایافته های من، گذرگاهی به ناشناخته های تو و یا سکویی برای اعتلای ما.

به تبریزی ها که نگاه میکنم، انگار وحی را از آسمان می نوشند تا از ریشه به خاک، از خاک به ریشه، از ریشه به گیاه و از آن به قاصدک سینه به سینه نقل شود؛ تا او قاصد و ترجمان دلتنگی از زمین به آسمانی ها باشد. ای کاش میشد بال داشت. ای کاش میشد پرواز کرد. کوه ها را دید، دره ها را سیر کرد، با بلوط ها هم افق شد یا نگاه کلاغ های بی شرم را به ماهی های سرخ حوض دزدید و روی دیوار قاب گرفت. اما من اگر بال داشتم میدانی؟ . . . میرفتم جایی دور، جایی، در امتداد دریاها، مقصدی که در ساحت حیاتش تنها نیلوفر می روید و دیگر هیچ.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

روزها می گذرد، بی هیچ توشه ای؛ تنها بطالت است که انباشت می شود؛ بطالتی که رنج آن، مشقت معدنچیان را به سخره می گیرد.

داستان بلند "توقفگاه چهارساله" از برابر دیدگانمان می گذرد و کوهی از کاغذ است که سیاه میشود؛ آیا کسی دلش به حال درخت ها می سوزد؟ آیا طبیعت سبز سزاوار چنین سرنوشت شومی بود که آشیان ایدئولوژی های منحط و خانمان برانداز ما شود؟ در ذهن، جهانی را مجسم میکنم که بجای جنگل در آن لابیرنت کتابخانه های بی سرانجام وجود دارد و هیچکس را از این تو در توی خودساخته گریزی نیست. 

و اما من مُدافع محیط زیست و حقوق حیوانات از جمله انسان نیستم، اما بشر را در بدو زایش اش، نهالی می بینم که بالقوه، می تواند درخت بارمند و سایه گستری شود اگر امکانات بالندگی را برای او، بی دریغ تأمین نمایند؛ در این راستا، در طول تاریخ کوشش هایی صورت گرفت که منجر به پیدایش آموزش و پرورش شد.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

Leonard cohen:

قبل از هر چیز یک شاعر برجسته و موسیقی شناس حرفه ای بود.

اما بهترین کار وی از نظر بنده Famous_Blue_Raincoat بود و البته هنوز هم در سپهر شعر

و موسیقی جهان مانند ماه درخشان است.

من فکر می کنم این شعر به اندازه کافی قابل فهم هست و نیازی به ترجمه نداره ضمن

اینکه ترجمه به اعتقاد من در اکثر مواقع باعث از بین رفتن شعر می شه.

متن اصلی این شعر را می آورم و در نوبت بعد سعی می کنم با یک شعر از خودم تا حدی

احساسات پنهان و رازگونه ی این شاعر و خواننده ی کانادایی را بازگو کنم.

آثار :The spice- Box of Earth _songs of Leonard cohen _Suzanne__(1974) Death of a ladies man, (1974) new skin of old ceremony, (1971) songs of love and hate, ( 1992) The Future, (1988) I am your man, (1985) Various Positions, Recent song (1979), (2002) Field commander cohen, (2001) Ten new songs ,
(2004) Dear Heather, (2002) The Essential Leonard cohen.

It s four in the morning, the end of December
I m writing you now just to see if you re better
New York is cold, but I like where I m living
There s music on Clinton Street all through the evening.
I hear that you re building your little house deep in the desert
You re living for nothing now, I hope you re keeping some kind of record.

Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?

Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You d been to the station to meet every train
And you came home without Lili Marlene

And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody s wife.

Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see Jane s awake --

She sends her regards.

And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I m glad you stood in my way.

If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried.

And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear

نوشته شده در شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط امیرحسین محبعلی نظرات () |

سلام

با توجه به نزدیک شدن به فصل بهار لازم دیدم تا نوشته ای در باب نوروز بنگارم و مسائل نابی را که چندان درین باب ذکر نشده

است را یادآور شوم.

نوروز از جشن های بزرگ و باستانی ایرانیان می باشد. جشنی که مردمان این خاک به عنوان آیین بدان می نگریستند و همه ساله خود را موظف به برپایی هر چه با شکوه تر آن می دانستند.

با توجه به نوشته های بابلی ها ، پادشاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ می نشستند و درهای کاخ را به روی عموم می گشودند و نمایندگان استان های مختلف را برای عرضه ی پیشکش هایشان می پذیرفتند. و در انتها هدایای دریافتی را به عنوان عیدی بین مردم تقسیم می کردند.

شاید آنچه در آثار بسیاری از نویسندگان کمتر بدان توجه شده است همین نکته باشد که اینگونه جشن های باستانی از جمله نوروز بهانه ی فرخنده ای بوده تا پادشاهان حداقل مدتی از سال را در بین مردم باشند و مشکلاتشان را درک کنند و به آنها کمک کنند و این نظر دقیقا در تضاد با نظراتی است که نوروز را صرفا بهانه ای برای اسراف و ریخت و پاش می دانستند.

اشاره به این نکته خالی از لطف نیست که جشن نوروز شامل یک جشن عمومی بود که تا پنجمین روز فروردین ماه برپا می شد و همچنین یک جشن خاص و اختصاصی که تا آخر ماه ادامه داشت.

آنچه نوروز را از دیگر جشن ها متمایز می کرد دو عامل بود: اول طول و تفصیل آن بود که هیچ جشن دیگری به مانند آن بدین مفصلی نبود و دیگر عامل اینکه نوروز فی ما بین دو جشن کوچک تر دیگر قرار می گرفت. جشن چهارشنبه سوری به پیشواز آن می آمد و سیزده به در به بدرقه ی آن.

آنچه نماد و مشخصه ی اصلی نوروز به شمار می رود سفره ی هفت سین است که عدد هفت یکی از دلایل تقدسش را از همین هفت سین گرفته است که خود گویای آیینی و مذهبی بودن جشن نوروز در میان پارسیان است.

حال به چه علت نام این عید باشکوه نوروز نهاده شده است؟ ابوریحان بیرونی درین باب در کتاب التفهیم می نویسد:((نوروز چیست؟ نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو نام کردند که پیشانی سال نو است.))

با توجه به نوشته های بر جای مانده ی قدیمی، جمشید شاه، اولین فردی بود که نوروز را پدید آورد  بدین صورت که چون جمشید به پادشاهی رسید دین خود را تازه کرد و چون نوروز، روز نوین بود آن را جشن گرفتند.

رابطه ی نوروز و دین اسلام: آنچه روشن است اینکه نوروز در ابتدا در میان خلفای اسلامی چندان مورد توجه نبوده است اما به مرور زمان هرچه بر قدرت و شوکت و البته نفوذ عجم در بلاد عرب افزوده شد، آشنایی آنان با این فرهنگ غنی افزوده گشت. برای مثال در کتاب بحار الانوار علامه مجلسی در جلد پنجاه و نهم بیش از چهل و پنج صفحه درباره ی نوروز از امام صادق (ع) احادیث متعددی نقل گردیده است.

صرف نظر از صحت اینگونه احادیث و روایات متعدد شاید بتوان گفت که آنچه نوروز را تقریبا بدون فوت و وقفه در میان ایرانیان متعصب به اسلام حفظ کرده است همین روایات و احادیث می باشد.

زمان نوروز: بسیاری زمان نوروز را هنگام اعتدال بهاری دانسته اند. در دانش ستاره شناسی اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی به لحظه ای گفته می شود که خورشید از صفحه ی استوای زمین می گذرد و به سوی شمال آسمان می رود. این لحظه، لحظه ی اول برج حمل نامیده می شود و در تقویم هجری خورشیدی با نخستین روز از فروردین ماه برابر است و در تقویم میلادی با 21و 22 ماه مارس.

نوروز و شعر پارسی: نمونه های فروانی از اشعار شعرای بزرگ پارسی در رابطه با نوروز وجود دارد که خود گواه این علقه و پیوند مستحکم می باشد . برای نمونه به دو مورد اشاره خواهم کرد:


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط امیرحسین محبعلی نظرات () |

نقد دینcriticism of religion ، در واقع بازخوانی انتقادی مفاهیم دینی concepts religious، اعمال عبادی practices و بطور کلی اعتبار یا نفوذ validity دین در قالب احکام سیاسی، اجتماعی و فردی است.

تاریخ نقد دین، دست کم به قرن پنجم قبل از میلاد، در یونان باستان، به اظهارات دیاگوراسdiagoras  از متفکران شهر مِلوس باز میگردد؛ او اعتقادی به وجود خداوند نداشت و دنباله ی تفکرات اش را میتوان در قرن اول پیش از میلاد، در آثار شاعر و فیلسوف رومی، تیتوس لوکرتیوس کاروس titus lucretius carus، مشاهده کرد؛ ادامه ی جریان "نقد دین" در دوران مدرن به پیدایش "خداناباوری نوین" new atheism انجامید که از جمله اندیشمندان این حوزه میتوان به سَم هریسsam haris ، دَنیل دِنِتdaniel dennett ، ریچارد داوکینز richard dawkins، ویکتور جی. اِستِنجِر victor.j.stenger و کریستوفر هیچِنسchristopher hitchens  اشاره کرد.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

اصطلاح اسطوره شناسی mythology، به دو مبحث "مطاالعه ی تطبیقی اساطیر ملل" و همچنین "مجموعه اساطیر یک قوم" اطلاق می شود؛ اسطوره شناسی تطبیقی comprative mythology در واقع به بررسی روابط میان اسطوره ها از فرهنگ های مختلف می پردازد.

اصطلاح myth اغلب برای خطاب کردن یک داستان ساختگی در محاورات روزمره بکار میرود اما کاربرد دانشگاهی آن چندان به صدق یا کذب بودن روایت اعتناء ندارد.

در مطالعه ی "فرهنگ قومی" folklore، "myth" روایت مقدسی است که چگونگی شکل گیری جهان و سیر تغییر و تطور اش از ازل تا وضعیت فعلی را شرح می دهد؛ با اینحال پژوهشگران برای واژه ی myth، تعریف جامعی را وضع کرده اند که عبارت است از: داستانی که ریشه های باستانی داشته و از نیاکانمان به ما ارث میرسد.

عمده ترین شخصیت هایی که در اساطیر ظهور میکنند، معمولا خدایان و قهرمانان فراطبیعی هستند؛ اساطیر به عنوان روایاتی مقدس اغلب بواسطه ی نخبگان حکومتی و دینی تصدیق شده، بسیاری، آنها را هم پیوند با دین در نظر می گرفتند.

بطور کلی میتوان برای این روایات باستانی دو شاخه ی "داستانهای راستین" myths و "داستانهای ساختگی" fables را تبیین کرد.

myth ها در مقطع زمانی ازل بوقوع می پیوندند هنگامیکه جهان به صورت کنونی اش دست نیافته و مضامین آنها عبارتند از:

1-    شرح چگونگی پیدایش جهان

2-    تعلیل و توضیح سنت هاcustoms ، مناهیtaboos  و نهاد هاinstitutions 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

uI've been alone with you inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times
I sometimes see you pass outside my door
Hello, is it me you're looking for?

vI can see it in your eyes
I can see it in your smile
You're all I've ever wanted, (and) my arms are open wide
'Cause you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much, I love you ...

wI long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again how much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello, I've just got to let you know

x'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying, I love you ...

yHello, is it me you're looking for?
'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying ... I love you

 

 

uجایی در باورم، در حریمِ ذهنِ محصورم

من با تو بوده ام

و در آن مأمن، خوابم را می گویم

هزاران جرعه از لب هایت نوشیدم.

افسوس، اکنون غفلت آلود از کنار من میگذری؛ واقعیت تلخ است.

نجوا میکنم: بانو، آیا من مقصدت نیستم؟

تو گوش هایت سنگین است و من

عاشقانه ها را بلندخوانی نمی کنم!

 

vاگرچه در چشم هایت می توانم دید

و در آن رخسار اثیری نیز

در لبخندت (چه تبسم شیرینی!):

تو کمال مطلوب منی،

آری آغوش ام تا بی نهایت برویت باز است.

چرا؟

زیرا فقط تو میدانی آنچه باید گفت.

من نیز تسبیح میگویم:

"بی تو نتوانم زیست"

زندگی اینست.

 

wخورشید چیست؟

همانچه جلوه اش در گیسوی تو پیداست.

من چیستم؟

جز ذکر ناچیز "دوست ات دارم ها"

هر بی درنگ- دیدار ما برای من طغیانی است

بانو، اضطرابِ این لحظه ها را  فقط تو می دانی.

 

xامروز من نمی دانم کجای روزمرگی هستی؟

آیا چه میکنی؟

تنهایی؟ یا برای همچو منی، قبله ای، جای آرامی؟!

اما به من بیاموز رسم آشنایی را

دست ام بگیر و هم آوازم باش

تا بی آغازم از اینگونه:

جانم چه بی بهاست

جانا، جانم چه بی بهاست!

 

yباز می پرسم: بانو، آیا مقصدت من نیستم؟

زیرا نمیدانم امروز در کجای روزمرگی هستی

وین لحظه چه میکنی

تنهایی؟ یا برای همچو منی، قبله ای، جای آرامی؟!

پس به من بیاموز رسم آشنایی را

دست ام بگیر و هم آوازم باش

تا بی آغازم از اینسان:

جانم چه بی بهاست

جانا، جانم چه بی بهاست!

 

نوشتاری که از برابر نظرتون گذشت، ترجمه ی ترانه ای از لیونل ریچی بود که در کلاس اسطوره شناسی، من باب دفعِ وقت، از خاطر مخدوش نگارنده به روی کاغذ هجوم آورد.

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

کمال تمام درهایی است که میکوبی اما به رویت باز نمی شود

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

1

25 شهریور، سالن همایش های برج میلاد، شاهد حضور برگ رنگ (سبز) هنرمندانی بود که اگر بانیت فردی، به اراده ی خود، عزم حضور در چنین فضای مجللی را میکردند، به دلیل بضاعت هنرمندانه، مجال حضور نیافته، ناکام می ماندند. زیرا آخر شاعری، ابتدای بی برگی است، باری!

اما زمانه اینگونه مقدر داشت که شبی، علی رغم تمام ناداری ها و تضییق ها، خوشه ای از هنرمندان به منظور گرامیداشت دستاورد های عده ای زرین دست، در طول دو سال اخیر، گرد هم، جمع آمده، ساعتی را به تلطیف حال و تخفیف ملال سپری کنند. از اینرو هر چهره، به فراخور دردمندی اش، دمی حاضران را به همدلی طلبیده، اشک ها و لبخند هایی به بار می نشست:

* هوشنگ گلمکانی (دبیر شورای نویسندگان ماهنامه ی فیلم):

سینمای اکران، تناسبی با کیفیت واقعی سینمای ایران ندارد.

* حامد بهداد (بازیگر):

عرصه اگر هم تنگ شود، هنرمند ایرانی با هوش خود راه را پیدا خواهد کرد.

*عبدالحمید قدیریان (طراح صحنه):

باورم اینست که ما بچه های فرهنگ و هنر باید بی حرمتی به قرآن را با فرهنگ و هنر پاسخ بدهیم. (در اشاره به هتاکی کشیش آمریکایی)

*علی رضا خمسه (بازیگر، استاد دانشگاه):

ماجراهای سینمای ایران را میتوان به گاو مشد حسن تشبیه کرد؛ از مشد حسن پرسیدند: گاوت شیر میدهد؟ گفت: گاوم شیر نمی دهد اما عوارض اش زیاده.

*محمد رضا موئینی (تدوینگر):

ممانعت از ایجاد امنیت شغلی برای سینماگران، سوگند چه کسانیست؟

*رضا میرکریمی (کارگردان):

تشکر میکنم از فرهاد توحیدی (دبیر چهارهمین جشن خانه ی سینما) و محمد مهدی عسگر پور (مدیر خانه سینما) که علی رغم محاصره ی اقتصادی، چراغ این جشن را روشن نگه داشتند.

*فرشته طائرپور (تهیه کننده):

سینمای ایران دستاورد همت مدیران، عزت فیلم ها و غیرت فیلم سازان بسیاری است؛ آسان و ارزان به دست نیامده.

*رخشان بنی اعتماد (کارگردان):

من عضو خانه ی خود، خانه ی سینما هستم. ما عضو خانه ی خود خانه ی سینما هستیم.

 *اصغر فرهادی (کارگردان):

امیدوارم وضع مملکت طوری شود که گلشیفته بتواند برگردد. بهرام بیضایی و امیر نادری برگردند و در ایران فیلم بسازند. امیدوارم جعفر پناهی هم بتواند در ایران فیلم بسازد و امیدوارم سال های آینده مجبور نباشیم اعلام کنیم که ما عضو خانه ی خود خانه ی سینما هستیم و به زودی وضع، وضع بهتری میشود.

*محمد مهدی عسگرپور (رئیس هیئت مدیره ی خانه ی سینما):

ما از هیچ جا دستور نگرفته ایم و به قیافه ی مان هم نمی خورد که برانداز باشیم، از طرف دیگر مدیران فرهنگی هم لطف کردند و ما را در محاصره ی اقتصادی قرار دادند. به همین خاطر، کم کم داریم یاد میگیریم که بدون حمایت دولت زندگی کنیم. البته اتحاد فعلی میان اصناف مختلف سینمایی را هم مدیون همین عنایات تامه هستیم.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

خفته بودم،  بیدار

دیدگانم همه از غم سرشار

لیک پرواز تو از اوج حکایت چه تماشایی داشت         

تو سرودی، تو سراب، تو غروبی، تو شراب

تو فریبنده بتی، در شب بی غایت راز

من به افسون نگاه تو دل آشفته، پریشان

غم ات از من مستان.

آدم اینجا تنهاست.

غربت و دلتنگی، یادگار گذر چلچله هاست.

وز تو آغازی؟ نه!

از تو فرجامی؟ نه!

تو سکوتی، لب حراف طمأنینه ی باد

تو نیازی، بی نیاز از دم تبدیده ی این توده ی خاک

پس به زیبایی بخت ات روی آرایش هستی بخرام

پرده های شرم بیهوده ی انسانی من را بدران.

گرچه در پیله ی دلگیر جدایی خسته حال افتادم

آخرین لحظه که هیچ،

واپسین بازدم از پیکر فرسوده ی خود میرانم

باز اندوه مرا گوش مگیر.

دست رقت، سر سرگشتگی من ننواز

پی تدبیر خردورز خودت باش که روز

شب اش اندر سفر است و سحر اش

دولت امید من است.

25/ 2/ 1389

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

ای کاش عشق را نفرت نمی خواندی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط مهدی الیکایی نظرات () |

Design By : Mihantheme